آثار و شعر احمد شوقی-یوسفعلی آقاعلیپور
مقدمه
احمد شوقي يكي از شعراي برجسته دنياي عرب و يكي از بزرگترين اركان نهضتي است كه شعر عربي را به سوي ارزشهاي جاودانه سوق داده و توانسته است با استعداد فطري و ذوق سرشار شعري و تعمق در آثار شعراي نامدار عرب و تأثر از شعرا و نويسندگان برجسته فرانسوي لقب امير الشعراي دنياي عرب را به خود اختصاص دهد و به شهرتي فراگير در محافل ادبي و اجتماعي مصر و ديگر كشورهاي عربي دست يابد.
شعر عرب تا نيمه اول قرن نوزدهم ميلادي به همان صورت ناپسند عصر عثماني حركت ميكرد از نيمه دوم قرن نوزدهم عربها اندك اندك به حقوق سياسي و اجتماعي خود پي بردند و از طرف ديگر ديوانهاي شعراي دوره عباسي و جاهلي را مطالعه كردند و متوجه شدند كه شعر آنان آئينه تمام نماي زندگي شان است بنابراين شاعراني مثل احمد شوقي، حافظ ابراهيم و خليل مطران اشعار عصر عباسي و دوره هاي قبل را به دقت خواندند و به نحو احسن از سرچشمه اصيل شعر عربي بهره بردند تا آنجا كه اسلوبشان محكم شد و راه شعر خوب و مردمي برايشان هموار گشت. در اشعار خودشان بر مواد ادبي قديم عربي تكيه كردند و فخامت شعر قديم را در اشعار خود حفظ نمودند
زندگي احمد شوقي و مراحل مختلف آن
زندگي شوقي قبل از تبعيد
احمد بن علي بن احمد حليم در سال 1868 در قبيلهاي به نام «الحنفي» در قاهره به دنيا آمد. احمد اسم جدّ پدرش بود كه او را نيز بدين نام نهادند او در يك خانوادهاي كه پدر كُرد و مادر تُرك و جدّ پدري چركس و جدّ مادري يوناني بود متولد شد. يَقُولُ شوقي نَفسه: «سمعتُ أبي ـ رحمه الله ـ يردُ أصلنا الي الأكراد فالعرب و يقولُ: إن والده قوم الي هذه الديار (يعني المصرية) يافعاً يحمل توصية من أحمد باشا الجزار الي والي مصر محمد علي باشا، كان جدي، و أنا حامل اسمه و لقبه ...[1]»
شوقي در قصر اسماعيل خديو مصر رشد كرد و از اين طريق به مال و منال فراوان دست يافت، وي در سال 1872 به مكتب شيخ صالح كه يك مدرسة قرآني بود رفت. بعد به «المدرسة الخديوية» ميرفت كه در آن زمان به مدرسه مبتديان معروف بود هنوز به پانزده سالگي نرسيده بود كه تحصيلات خود را در دوره ابتدائي و متوسطه به پايان آورد و در شانزده سالگي وارد مدرسة نظامي شد و سپس با وجود كوچكي سن به دانشكده حقوق راه يافت، هنوز دو سال از تحصيلات خود را در دانشكده حقوق به اتمام نرسانده بود كه در بخش ترجمه همان دانشكده مشغول به كار شد و دانشنامه ترجمه را نيز از آنجا گرفت[2]. احمد زكي نقل ميكند كه احمد شوقي وقتي وارد دانشكده حقوق ميشود چنين اوصافي داشت: «كانَ في جُملةٍ الوافدينَ سنةً 1885 فتيً نحيفٌ، هزيلٌ، ضيلٌ، قَصيرُ القامةٍ و سيمُ الطَّلْعة تقريباً، فتيً بعيونٍ متألقةٍ تحقيقاً، كلنَّها متنقّلةٍ كثيراً، فاذا نَظَر الي الأرض دقيقةً واحدةً فلسّماءِ مِنهُ دقائقَ متماديةً و هو مع هذه الحركات المُتتابعةِ المتنافرة، هاديٌ، ساكنٌ، وادعٌ كانّما يتحدّثُ بنفسه الي نفسه، اويتلاغي مع عالمِ مِن الارواح و ...[3]»
بعد از اينكه شوقي از بخش ترجمه مدرك گرفت، او به عنوان يكي از كارمندان عالي رتبه و به عنوان شاعر مخصوص خديو توفيق در قصر وارد كار شد شاعر به صورت يك عضو طفيلي و زائد در دربار خدمت نميكرد بلكه براي خود جاه و جلالي داشته و از احترام خاصي برخورار بوده است و در اين باره نُقاد نظرات مختلفي دارند بعضي قائل بر اين هستند كه شاعر خودش را در دربار زنداني كرد و نتوانست از پاكي و طراوات فضاي شعر و ادب به نحو احسن استفاده كند و از آزادي فكر و انديشه محروم ماند و نظر مخالف برآنست كه اگر دربار خديو نبود و اگر آن همه حوادث سياسي كه شاعر به مناسبتهاي مختلف دربارة آنها شعر گفته، نبود هيچ وقت قادر نميشد كه بر ادبيات عربي اشراف داشته باشد و به اين اندازه مشهور نميشد.
شوقي در فرانسه
احمد شوقي در سال 1887 با هزينه خديو توفيق راهي فرانسه شد تا در رشته حقوق ادامه تحصيل دهد نخست به شهر مونپليه رفت و به مدت دو سال در دانشكده حقوق به تحصيل پرداخت سپس به پاريس رفت و بعد از يك سال در رشته حقوق فارغالتحصيل شد[4] شوقي در سال اول ورود به فرانسه با دوستان و همكلاسيهاي فرانسوي خود از شهرهاي مختلف فرانسه ديدن كرد و با آثار تمدن غرب از نزديك آشنا شد در سال دوم به ديدار انگلستان رفت و به مدت يك ماه از لندن و ديگر شهرهاي بزرگ اين كشور ديدن كرد در سال سوم بر اثر ابتلاء به بيماري و به توصيه پزشكان معالج به الجزاير رفت و حدود چهل روز را در آنجا سپري كرد سپس به فرانسه بازگشت و در پايان سال سوم موفق به دريافت دانشنامه در رشته حقوق گرديد، شش ماه ديگر در پاريس باقي ماند و به مطالعه موزهها و آثار تمدني آن سرزمين پرداخت سپس با اشتياقي غيرقابل وصف و با كولهباري از دانش و تجربه در عرصههاي فرهنگ و هنر به مصر بازگشت.[5]
شوقي پس از بازگشت از فرانسه
بالاخره به سال 1891 پس از آنكه در بين راه سري هم به آستانه زد، به مصر بازگشت. توفيق پاشا در سال 1891 وفات كرد و پسرش عباس حلمي دوم به جايش نشست. خديو جديد نخست به شوقي توجهي نداشت ولي ديري نپاييد كه همچون گذشتگان، او را مورد لطف خويش قرار داد و شوقي به عنوان شاعر دربار عباس پاشا، سياست او را تأييد كرد و در سايه آن ثروت و جاه فراوان يافت در سال 1894 كنفرانس شرقشناسي در ژنو برگزار شد و احمد شوقي به نمايندگي از ملت و دولت مصر در آن شركت كرد و در قصيدة معروف خود به نام «كبار الحوادث في وادي نيل» تاريخ مصر از دوره فراعنه تا دوره محمدعلي را به صورت زيبا و هنرمندانه به تصوير كشيد كه مطلع آن چنين است:
|
هَمَّتِ الفُلكُ و احْتَوَاها الماءُ |
|
و حَداهَا بِمَنْ تُقِلُّ الرجاءُ[1] |
شوقي در اسپانيا
بدين ترتيب احمد شوقي وارد مرحله جديدي در زندگي خود شد و از برج و عاجي كه براي خود ساخته بود رهايي پيدا كرد و با روحيه آزاد و به دور از قيدو بند دربار به سير در آفاق اسپانياي جديد و اندلس قديم، مهد تمدن چند صد ساله اسلامي پرداخت و از شهرهاي قرطبه، اشبليه و غرناطه ديدن كرد و از نزديك با آثار بجاي مانده از تمدن اسلامي آشنا شد وي همچنين به مطالعه اشعار شعراي اندلس پرداخت و با وجود اينكه قبلا سر و كاري با اشعار درونگرايانه نداشت و بيشتر با شعراي مديحهسرايي چون متنبي و امثال اودر ارتباط بود، ولي اين بار به دليل رهايي از قيد و بند قصر و دوري از وطن و آشنايي با محيط جذاب و خيالانگيز اندلس در گلزار شعراي درونگراي اندلس نيز به قدمزني پرداخت و از ابنزيدون و ديگر نغمهسرايان اندلس متأثر گرديد.[8]
در همين دوره شوقي به معارضه شعراي عباسي و اندلسي پرداخت و در معارضه با سينيه معروف بحتري، قصيده زيبائي در وصف قصر «الحمراء» و ديگر آثار اسلامي در اندلس سرود كه در آغاز آن شوق و علاقه وافر خود را به مصر ابراز كرده، و گفته است:
|
إختلافُ النّهار و اللَّيلِ يُنسِي |
|
أذكُر اِلي الصِّبا و اَيّامَ أنْسِي |
و در معارضه با نونيّه معروف ابن زيدون نيز قصيدهاي سرود كه در آن نيز از اشتياق خود به مصر سخن به ميان آورد و گفته است:
|
يا نائحَ الطَّلحِ أشباهٌ عوادينا |
|
نشجي لواديك أم نَأسي لِوادينا |
بازگشت شوقي از تبعيد (اسپانيا)
با پايان يافتن جنگ جهاني اول و برقراري آرامش نسبي، شوقي به وطن خود باز ميگردد ولي ديگر نميخواهد كه خودش را در قيد و بند دربار خديوان مصر زنداني كند. اين بار ميخواهد آزاد باشد، آزاد از تشريفات اداري و اباطيل و اراجيف موجود در دربار. او در بازگشت به مصر مورد استقبال مردم قرار گرفت و با سرودن قصيدهاي زيبا تحت عنوان «بعد المنفي» با اندلس وداع و به تاثر خود از محيط زيباي اندلس اعتراف كرد و گفت:
|
وداعاً أرضَ اندلس و هذا |
|
ثنائي إن رَضيتِ به ثوابا |
سرانجام پس از عمري تلاش و كوشش در راه كسب علم و دانش و تقويت ذوق شعري و رفت و آمد بين مصر و كشورهاي غربي و مسافرت به تركيه و كشورهاي عربي، در چهاردهم اكتبر سال 1932 م قلب اميرالشعراي دنياي عرب از تپيدن افتاد و محافل فرهنگي و ادبي مصر و ديگر كشورهاي عربي را در ماتم خود فرو برد. شعراي عرب در رثاي اميرالشعراي خود قصائد زيبائي سرودند كه قصيده اخطل صغير (بشاره الخوري) اشاره ميكنيم كه ميگويد:
|
قِفْ في رُبي الْخلدِ و اهْتِفْ باسمِ شاعره |
|
فِسدرةٌ المنتهي أدني منابره[14] |
|
و امْسَحْ جبينك بالركنِ الذي انبلجَتْ |
|
اَشعَة الوحي شعراً من منائره[15] |
آثار احمد شوقي
در ميان شعراي عرب كمتر شاعري است كه شعري به رواني شعر شوقي و آثاري به فراواني آثار او داشته باشد، آثار شوقي به دو دسته آثار شعري و آثار نثري تقسيم ميشوند.
آثار شعري شوقي
1) ديوان شعر موسوم به «شوقيات» در چهار جلد بزرگ. جلد اول آن شامل اشعار او در قرن گذشته است. بر اين جلد شوقي مقدمهاي در باب شعر و شعرا و نيز زندگينامة خود آورده است، اين جلد در سال 1925 تجديد چاپ شده ولي در اين چاپ دوم مدايح، مرثيهها، سرودها و حكايات آن را حذف كردهاند و آنچه را باقي گذاشتهاند سياست، تاريخ، مسائل اجتماعي و بعضي قصائد مرتبط با آنهاست. جلد دوم در سال 1930 به چاپ رسيد و آن شامل وصف، تغزل و متفرقاتي در تاريخ، سياست، اجتماع و قصائدي از ديوان قديم بود. جلد سوم كه همه مراثي است در سال 1936 چاپ شد و جلد چهارم كه حاوي موضوعاتي مختلف مخصوصاً اشعار تعليمي اوست در سال 1943 چاپ شد.
2) ارجوزه «دول العرب و عظماء الاسلام» كه بعد از وفات او به چاپ رسيد. بيشتر ارجوزههايي است شامل تاريخ اسلام و بزرگان آن تا فاطميان.
3) شش نمايشنامه، كه در سالهاي 1929 و 1932 سروده شد. از آن ميان پنج اثر تراژدي هستند و عبارتند از: «مصرع كليوباترا»، «مجنون ليلي»، «قمبيز»، «علي بك الكبير»، «عنتره» و ششمي كمدي است و «الست هدي» نام دارد.
آثار نثري شوقي
آثار او به نثر شامل سه رمان و مقالات اجتماعي و يك نمايشنامه است: «أسوق الذهب» كه حاوي مقالات اجتماعي در موضوعاتي مختلف، چون آزادي، وطن، كانال سوئز، اهرام مرگ، سرباز گمنام و برخي اندرزها و حكم كه خود به تجربه دريافته و جمعآوري كرده است.
2ـ نمايشنامه نثري به نام «اميرة الأندلس» 3ـ سه رمان به نامهاي «عذراء الهند» كه در سال 1897 نوشته شده و موضوع آن از تاريخ مصر قديم يعني زمان رامسس دوم گرفته شده است وديگري «لاديس» يا آخرين فرعونان كه در سال 1898 تأليف شده و بيان اوضاع مصر است بعد از دوران پسماتيك دوم يعني پيش از قرن پنجم ميلادي و سوم «ورقة الآس» و آن رماني است به روال طبيعي كه نسبت به آثار پيشين او سجع در آن به حداقل رسيده است و موضوع آن به زمان شاپور پادشاه ايران بازميگردد.
اشتهار وسيع شوقي به خاطر نثر او نيست، نثر شوقي اغلب مسجع و مصنوع و از جهت فني و ادبي ضعيف است آنچه شوقي را در جهان ادب نامآور ساخته است آثار بزرگ منظوم اوست.[17]
شعر احمد شوقي
شوقي در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم ميزيست مرحله اول زندگي خود را در مصر گذراند سپس براي ادامه تحصيل عازم فرانسه شد و بعد از چهار سال به مصر بازگشت. مدتي به اسپانيا تعبيد شد و بعد از فرو نشستن شعلههاي جنگ جهاني اول دوباره به مصر بازگشت اين دوگانگي در زندگي، تاثير زيادي بر ذوق شاعري او گذاشت و باعث شد كه شعر او از دو ويژگي متمايز برخوردار شود و به عبارتي ديگر باعث شد كه شوقي داراي دو نوع شخصيت ادبي گردد؛ يكي شوقي شاعر مقلد و پيرو قدما و ديگري شوقي شاعر مجدد و نوآور.[18]
شوقي بعنوان شاعر مقلد در ميان انبوه آثار ادبي پرورش يافته بود و از هر شاعري بهترين را انتخاب ميكرد او در اين مرحله از حيات ادبي خود در تمام فنون شعري تقليدي ادبيات عرب، هنرنمايي كرده بود و در مدح، رثا، وصف، غزل و خمر شعر گفته و به معارضه با قدما از جمله ابوتمام، بحتري، ابوالعلاي معري، ابنزيدون، متنبي و بوصيري پرداخته است كه به گفته مصطفي صادق الرافعي گاهي از ابوتمام، بحتري و ابنرومي پيشي ميگرفت ولي در درياي مبتني غرق شد.[19]
البته شوقي خود را در موضوعات قديم شعر عربي محدود نكرد بلكه موضوعات جديدي را نيز وارد عرصة شعر عربي كرد. شوقي ضيف گرايش به تجدد در شعر شوقي را ناشي از تأثر وي از فرهنگ و تمدن اروپايي، آشنايي با علم حقوقي، آگاهي از ادبيات فرانسه، همنشيني با شاعر رمزيگراي فرانسوي فرلين و مطالعه آثار شعراي برجستهاي چون ويكتورهوگو، لامارتين و ... داشته است.[20]
از مظاهر تجديد در شعر شوقي ميتوان به ذكر پارهاي مخترعات جديد از قبيل هواپيما، زيردريايي و وصف پارهاي از مظاهر تمدم غرب و نيز توصيف شهرهاي اروپا و بعضي از تأسيسات جديد از قبيل بانكها، صليب سرخ و هلال احمر اشاره كرد. نجيب گيلاني مهمترين مظاهر تجدد در شعر شوقي را در دو نكته ميداند: «يكي پرداختن به موضوعات مختلف اقتصادي، سياسي، اجتماعي، فلسفي، تاريخي، ديني و اخلاقي و ديگري وارد كردن نمايشنامههاي شعري براي اولين بار در تاريخ ادبيات عرب.[21]»
نكتهاي كه در تجديد و نوآوري شوقي جلب توجه ميكند اين است كه شوقي حد خاصي براي تجديد قائل است و در هيچ شرايطي حاضر به ترك ميراث كهن شعر عربي نيست بلكه همواره ميخواهد پيوندي محكم و استوار بين ميراث كهن و نيازمنديهاي عصر جديد برقرار كند اين پيوند حتي در اشعار تقليدي او هم ديده ميشود. نجيب گيلاني علت محافظهكاري شوقي در تجديد را اين چنين بيان ميكند: «دوره شوقي دوره آغاز نهضتي فراگير در تمام زمينهها بود و اين نهضت نيازمند حركتي تدريجي براساس ميراث كهن بود تا از هر گونه افراط و تفريط در آن جلوگيري شود؛ چون هر گونه تسريع در حركت نهضت بدون در نظر گرفتن ميراث كهن با حركت تدريجي آن منافات داشت و موجب زوال آن ميشد شوقي هم با درك اين واقعيت و احساس مسئوليت، ضمن بازگشت به دورههاي طلائي تاريخ و ادبيات عرب به تجديدو نوآوري پرداخت.[22]
شعر احمد شوقي از نظر نقاد
شهرت فراگير شوقي و انتشار آثار و اشعار او در محافل ادبي و اجتماعي، ادبا و نقاد را بر آن داشت تا به نقد و بررسي آثار، اشعار و انديشههاي او بپردازد در اين ميان معركهاي كه اصحاب مدرسه ديوان (عقاد، مازني و شكري) و طه حسين در مورد شعر شوقي به راه انداختند از اهميت بيشتري برخوردار است لذا در اين قسمت به نظرات عقاد و طه حسين در مورد شوقي و شعر او اشاره ميكنيم.
شعر احمد شوقي از نظر عقاد
تقريباً نام عقاد با نام شوقي هم رديف شده است بطوريكه هر جا از شوقي سخن به ميان آيد از عقاد هم بعنوان يكي از منتقدان وي ياد ميشود و در مورد تأثير نقد او بر شوقي بيتي كه در اول كتاب «الديوان» عقاد و مازني آمده و به يكي از دوستان عقاد نسبت داده شده است ذكر ميكنند كه ميگويد:
عقاد كه متأثر از شعراي رمانتيك انگليس بود شعراي كلاسيك از جمله احمد شوقي را مورد حمله قرار داد و آثار و افكار او را به باد انتقاد گرفت و مدعي شد كه شوقي فاقد هر نوع تجديد و نوآوري است و تنها از قدما تقليد ميكند بدون اينكه شخصيت مستقلي در اشعار خود داشته باشد.[23] به گفته حلمي علي مرزوق عقاد شوقي را با سه معيار ذوق هنري، پرداختن به جوهر اشياء و شخصيت، سنجيده و به اين نتيجه رسيده است كه شوقي فاقد ذوق هنري در اشعار خود است و به جاي پرداختن به جوهر اشياء به ظواهر آنها اكتفا ميكند و به هيچ وجه نميتوان شخصيت او را در ميان اشعارش درآورد.[24]
عقاد قصائد شوقي در رثاي محمد فريد، عثمان غالب، مصطفي كامل، و اميرة فاطمة را مورد نقد قرار داده و او را مقلدي محض و فاقد عاطفه صادق معرفي كرده و وجود هر گونه صور ادبي را در اين قصائد انكار كرده است.[25]
در مورد انگيزه عقاد از حمله به شوقي و شعر او نظرات مختلفي مطرح شده است؛ عدهاي معتقدند كه عقاد و پيروان او به قصد كسب شهرت و پايين آوردن منزلت شوقي، به نقد او پرداختهاند عدهاي هم معتقدند كه درگيري عقاد و شوقي، درگيري بين قديم و جديد و به تعبيري ديگري بين تقليد و نوآوري بوده است.
فوزي عطوي هم نقد عقاد را حقد و كينه خوانده و گفته است:
«معركهاي كه عقاد و مازني در مورد شوقي و شعر او به راه انداختند ناشي از كينهاي بود كه در دل عقاد نهفته بود و به همين جهت علت بيشتر مقالات عقاد در مورد شوقي بدون اينكه از مصلحت فكري و ادبي برخوردار باشند داراي صبغهاي تهاجمي بود.[26]»
حقيقت اين است كه شوقي در آن دوره از تاريخ ادبيات در اوج مجد و عزّت بود، زيرا اشعار او مخصوصاً وطنّيات او در صفحات اول روزنامهها و مجلات نوشته ميشد و از طرف ديگر با دربار، وزراء و حكام ارتباط نزديكي داشت، اين امر باعث شد كه صاحبان مجلات و روزنامهها از او تمجيد كرده، او را به بالاترين مرتبة شاعري اوج دهند. خلاصه آنكه در نظر عقاد شوقي شاعري است كه در اشعارش شخصيت مستقل نداشته است، آنچه ديگران از زندگي و جامعه ميديدند و تعبير ميكردند شوقي به نقل و بيان آنها ميپرداخت و آنچه باعث شهرت او ميشد قدرت و استعداد شعري او بود كه مفاهيم و دريافتهاي ديگران را مزّين به لباس شعر ميكرد و چون در بازار، تاجر شناخته شدهاي بود لذا مشتريان زيادي پيدا ميكرد.
عامرُ العقاد در كتاب «معارك العقاد الادبيّة» چنين ميگويد: «كان شعر شوقي في مقياس العقاد معيبا، لانّه ليس لشوقي شعر يدلّ علي مزيّة نفسيّة او صفات شخصيّة، لايجاري فيها الآخرين او لاتتكرر في النسخ الآدميه الاخري تكرر المنقولات و المحكيّات و المصنوعات. و هذه نقص ظاهر في ابواب شعر شوقي كلّها، فلا فرق بين حديثه و قديمه، و ما بين الموضوعات العامّة منه و الخاصّة و لو كانت مدائح او مراثي في اشخاص متعددين. فالمتصفح لشعر شوقي علي كثرة ما نظم في مدح الامير عباس الثاني لايعرف من هو الامير عباس الثاني من تلك المدائح الكثيرة، و لانستطيع أن نفس ممدوحه الاكبر من اوصافه فيها، انّها تصفه و تبينه و تعرفه للنفوس كما تعرّفه للتاريخ.[27]«
شعر احمد شوقي از نظر طه حسين
طه حسين در انتقاد از شوقي از اعتدال بيشتري برخوردار است و ضمن اينكه از بعضي از اشعار و انديشههاي او ايراد ميگيرد، ولي به فضل او در بارور كردن شعر عربي و پيش بردن نهضت ادبي معاصر اعتراف ميكند. طه حسين شوقي را به نداشتن عقيدهاي صريح درباره شعر متهم ميكند و ميگويد: «شوقي فاقد عقيده شعري است و تاكنون تلاش نكرده است تا چنين عقيدهاي براي خود ايجاد كند و تنها وقتي به فكر شعر ميافتد كه به سرودن آن مشغول ميشود. شوقي گاهي مجدد است و گاهي مقلد و در هيچ يك از تقليد و تجديدش عقيدهاي واضح ندارد و تنها با تأثر از شرايط موجود به سرودن شعر ميپردازد.[28]»
طه حسين همچنين شوقي را به نقض دانش فلسفي متهم ميكند و ميگويد: در قصيدهاي كه به مناسبت ترجمه اخلاق ارسطو توسط «احمد لطفي السيد» سروده است، بسياري از آراي افلاطون را به ارسطو نسبت داده است البته عدم دقت در مسائل فلسفي نميتواند چيزي را از قدرت شاعري شوقي كم كند چرا كه فلسفه در تكوين شخصيت شاعر جزء لوازم ضروري به حساب نميآيد و در واقع وظيفه شاعر بيان احساس و شعور است نه بيان فلسفه.»
طه حسين در جايي ديگر از قصيده شوقي درباره شكسپير ايراد گرفته و گفته است: «معلومات شوقي درباره شكسپير شاعر انگليسي بسيار ناچيز است و نتوانسته است روح شكسپير را درك كند و آن را به تصوير بكشد، چرا كه اشعار او را به انجيل و معاني او را به عيسي تشبيه كرده است بدون اينكه مناسبتي بين آنها وجود داشته باشد.[29]»
در اينجا طه حسين شوقي را بعنوان يك ناقد در نظر ميگيرد و انتظار دارد كه به طور ناقدانه به توصيف شكسپير بپردازد، در حاليكه شوقي شاعري غنائي است و با عقليت شاعري غنائي به شكسپير نگاه ميكنند نه با عقليت ناقدي محقق.
به اين نكته هم بايد اشاره شود كه عقاد و طه حسين و بيشتر كساني كه به نقد اشعار شوقي پرداخته و به او حمله كردهاند، شعر كلاسيك او را با معيارهاي نقد ادبي غرب و مكتب نقدي رمانتيك سنجيدهاند، در حاليكه هر يك از مكاتب ادبي داراي فلسفه خاصي هستند و از ويژگيهاي متفاوتي برخوردارند و به تعبير حلمي علمي مرزوق مكاتب ادبي به منزله ميوههايي هستند كه هر كدام از آنها داراي طعم و بوي خاصي است.[30]
طه حسين عقيده دارد كه مسرحيات شوقي بدون تمرين و ممارست گفته شده است، لذا نمايشنامههاي شوقي اشكالي بيروح هستند، ولي از نظر ظاهري آهنگدار و طربانگيز بوده، در دل انسان تاثير ميگذارند. عين متن طه حسين در اين باره چنين است؛ «اما عن التمثيل، فقد عنّي شوقي، فاطرب و اثّر، و لكنّه كم يمثل، لانّ التمثيل لايرتجل ارتجالاً، و لايهجم عليه، و انّما هوفنّ يحتاج الي الشباب و الدرس و القراءة ... فكان تمثيله صوراً تنقصها الرّوح و ان جبّها الي الناس ما فيها من يراعة الفناء»[31]
عقيده و نظر محمدحسين هيكل درباره شوقي
به مناسب تكريم از شوقي، نويسندگان و ادباي زيادي در بررسي جوانب مختلف شخصيت شوقي و افكار او جلسهاي تشكيل دادند و حدود 25 مقاله در آنجا در تمجيد و تعريف از شوقي قرائت شد به استثناي 2 مقاله كه يكي متعلق به عقّاد و ديگري متعلق به مازني بود كه هر دو از شوقي انتقاد كردند روزنامهها و مجلّات موافق و مخالف به انتشار مقالات خود پرداختند ودرگيري بين آنها شدّت گرفت،تا اينكه محمدحسين هيكل كه از طرفداران سرسخت شوقي بود وارد معركه بود مقدمه ديوان «الشوقيات» نيز به قلم ايشان ميباشد كه در آنجا به بررسي اجمالي ديوان پرداخته است. از آنجا كه هيكل سردبير هفته نامه «السياسة» بود شمارهاي از مجلّه خود را اختصاص به مجلس بزرگداشت شوقي كرد و در جواب مخالفان مقالهاي تحت عنوان «اخلاق شاعر الاخلاق: نحن و شوقي بك» نوشت و به حمايت از شوقي پرداخت.
محمدحسين هيكل در اين مقاله درباره شوقي چنين ميگويد: «لم يكن بدّ من ان ابيّن للرأي العام ماحدا بشوقي الي نزول هذه المنزلة، و انّي ليحزنني، علم الله أن أقِفَ من شوقي هذا الموقف، و لو اضطررت اليه اضطراراً، فلست بالرجل يهدّم الماضي، و يهدّم الصداقة و يَحْنَثَ في حقّ ما اكرم يوماً من الايّام. و لشوقي يد عندي، يحزنني أن تشوبها شائبة و كنت اودّ أن تظل مقدسة قداسه الذكري التي تثيرها في نفسي.»[32]
هيكل در مقدمه ديوان شوقيات از شوقي به عنوان شاعري كه در شعر به بالاترين درجه آن رسيده است ياد ميكند و چنين ميگويد: «و انّك لتكاد تشعر حين مراجعتك اجزاء ديوانه، كانّك امام رجلين مختلفين جدّ الاختلاف لاصلة بين احدهما و الآخر، الاّ انّ كليهما شاعر مطبوع يصل من الشعر الي العليا سماواته، و انّ كليهما مصري يبلغ حبّه مصر حدّ التقديس و العبادة[33] .... و من ذا تراي من ارباب اللّغة قديراً قدرة شوقي علي ان يبعث في الالفاظ القديمة روحاً تكفل حياتها في الحاضر، و تفيض عليها من ثوب الشعر ما يجعلها تتسع لما تكن تتسع له من قبل المعاني و الاخيلة و الصور؟ ... و اللغة العربية هي حتي اليوم لغة التفاهم بين سبعين مليوناً حين اهل هذا الشرق العربي، و هي حيّة و ستبقي حيّة و لكن كمال حياتها يحتاج الي أن يبعث الله لها امثال شوقي، ليزيدوا تلك الحياة قوة و روعة و جمالاً[34]».